تبليغاتX
بختیاری
بختیاری

زندگی زجر گناهی است که یک روز کسی در پی درک نیاز سوی او دست کشید


 

 زادگاه کوروش بزرگ کجاست ؟

 

گيرشمن معتقد است كه پارسيان ابتدا در شمال غربي ايران در نزديكي درياچه ي اروميه مستقر شدند و احتمالا " حدود 700 قبل از ميلاد آنان در محوطه ي غربي جبال زاگرس تا مشرق شهر شوشتر در ناحيه اي كه ايشان پارسواش يا پارسوماش (مسجد سليمان) ناميده اند و اين نام در سالنامه هاي آشوري ذكر شده-اقامت گزيده اند  نامبرده در دنباله ي بحث خود اضافه مي كند كه : «اما در باب پارسيان بايد گفت كه در حدود 700 قبل از ميلاد آنها در پارسوماش در كوههاي فرعي سلسله جبال بختياري در مشرق شوشتر ، ناحيه ي واقع در دوسوي كارون نزديك انحناي بزرگ اين رود پيش از آنكه به سوي جنوب برگردد ، مستقر شدند.

 

ايلام ديگر در آن زمان آن قدرت را نداشت كه از استقرار آنان در اين ناحيه ممانعت كند .همين ناحيه كه همواره بخشي از مستملكات ايلام بود و پارسيان احتمالا" سلطنت آنان را مي شناختند.پارسيان تحت قيادت هخامنش حكومت كوچك خود را -كه مقدور بود بسيار بزرگ گردد-تاسيس كردند و نام خويش را بدان دادند چيش پيش ( 675-640 ق.م) پسر و جانشين هخامنش بيشتر عنوان «پادشاه شهرانشان » يافته و ناحيه مزبور را تا شمال شرقي پارسوماش اشغال كرده بود .

 

 

مراحل سقوط ايلام را بايد در واقع مراحل صعود و شكل گيري دولت پارس ها در پارسوماش دانست در همين شهر بود كه سر كرده ي پارس ها به نام «چيش پيش »سنگ بناي حكومت پارسيان را در ايران بنا نهاد وي كه از خاندان هخامنشي بود با استفاده از انحطاط ايلام ، آنشان را كه در نزديكي پارسوماش بود تسخير و خود را پادشاه بزرگ شهر آنشان خواند و اين امر ظاهرا از آن رو بود كه آنشان به سبب آنكه در خط ايلام نام و آوازه اي بيشتر داشته بيش از نام پارسوماش ميتوانست حس غرور وي را ارضا كند .

 

پس از مرگ وي ( چيش پيش ) پادشاهي پارسيان عبارت بوداز ايالت پارسوماش كه انشان و پارسه نير بدان افزوده شده بود . او قلمرو خود را مانند سلاطين مرونژي بين دو پسر خويش تقسيم كرد :‌اريارمنه كا در ناز و نعمت به دنيا آمده بود ( 640-590ق.م) و كوروش اول (حدود 640-600) كه «شاه بزرگ»پارسوماش شد به روايت كتيبه ي بيستون كه تاليف هرودوت نيز موبد آن است از قرن هفتم ق.م در پارس خاندان هخامنشيان حكومت مي كرده است.

 

بعداز مؤسس خاندان كه هخامنش نام داشت و پسرش (چيش پيش)اين خاندان به دو شاخه متقسم گشت كه هر دو در آن سرزمين سلطنت داشتند كوروش اول پادشاه پارسوماش و كمبوجيه اول ، پدر كوروش دوم(كوروش كبير)مؤسس پادشاهي پارس (ايران) از شاخه ي اول بودندبه گفته ي هرودوت كمبوجيه ي اول ، ماندانا ، دختر آستياگ ، پادشاه ماد را به زني گرفت که نتيجه ي آن كوروش بزرگ بود كه امپراطوري هخامنشي را تاسيس نمود.

 

آريارمنه پسر ديگر چيش پيش و فرزند او آرشامه . نواده ي وي - ويشتاسپ - به شاخه ي دوم تعلق داشتندغالبا " به حدس مي گويند كه دو پادشاهي وجود داشته ، يكي « انشان »و ديگري « پارس »و در يكي شاخه ي ارشد و درديگري شاخه ي اصغر هخامنشيان حكومت مي كرده است .

 

طبق نوشه ي استوانه ي نبونيد ، پادشاه بابل ، تا روي كار آمدن كوروش كبير سه تن از پادشاهان آن سلسله يكي پس از ديگري در آن نواحي(پارسوماش)حكومت كرده اند : چيش پيش ، كوروش اول و كمبوجيه يا كامبيز كوروش دوم پسر كمبوجيه كه بعد ها به كوروش كبير معروف شد از سال 558 ق.م در سوزيان كه پس از پارسوماش به عنوان مركز كل امپراطوري ايشان محسوب مي شد بر تخت نشست و در نتيجه فتوحات غير مترقبه و شگفت انگيز خود امپراطوري عظيمي را پي ريزي نمود.اين پادشاه در اعلاميه ي خود از بابل خود را پسر كمبوجيه پادشاه بزرگ انشان ،‌نوه ي كوروش پادشاه بزرگ انشان و نبيره چيش پيش پادشاه بزرگ پارسوماش مينامند.

 

لازم به ذكر است كه پارسوماش (مسجد سليمان) زادگاه ، چيش پيش، كوروش اول و كمبوجيه اول بوده است.همچنين نام «كر»بر روي چشمه اي در كوهرنگ بختياري كه در واقع سرچشمه ي اصلي كارون مي باشد ياد آور نام كوروش هخامنشي است كه در زمان ما به نام چشمه ي «محمود كر» معروف است .

 

مورخين در واقع دوره ي دوم يعني دوره ي كيانيان و دوره ي حماسي را همان دوره ي هخامنشيان مي دانند. با توجه به شاهنامه ي فردوسي نيز بعد از كي خسرو كه مورخين معتقدند همان كوروش كبير مي باشد«لهراسب»به پادشاهي رسيد در اين رابطه ميزا آقا خان كرماني در تاريخ ايران مي نگارد كه :هفتم ، سلاله هخامنشي ، اينان ابتدا در ايلام و پس ار آن در فارس سلطنت داشتند شايد «لهراسب» به معني «لر بزرگ» باشد زيرا كه قبيله ي اينان از قوم لر بوده اند و مراد از لهراسب يكي از اولاد هخامنش است بارون دو بد معتقد است كه اصطلاح «لر» مشتق از كلمات ايراني است و ميگويد واژه ي « لر » ماخوذ از لهراسب است

با توجه به مطالب ارائه شده چنين استنباط مي شود كه پسوند هاي بزرگ و كوچك كه به لر بزرگ و لر كوچك اطلاق مي شود از دو شاخه ي هخامنشي بزرگ و كوچك يا اصلي و فرعي كه شاخه ي بزرگ در پارسوماش(مسجد سليمان مسكن لر بزرگ)حكومت مي كردند و شاخه ي كوچك(فرعي)در پارسه نشات مي گيرد و آن دو شاخه ي هخامنشي اسلاف و نياكان لر بزرگ و لر كوچك مي باشند ظهور كوروش كبير و پيروزي وي بر دولت ماد در هگمتانه و جابه جايي پايتخت هخامنشي از ايالت پارسوماش به شوش و هگمتانه و پاسارگاد اين سرزمين به عنوان زادگاه اجدادي كوروش و پادشاهان هخامنشي بعد از او نيز از رونق نيفتاد بلكه شاهد تا ثيرات بنيادي و شگرف شد روند توسعه و ترقي پارسوماش در دوران داريوش نيز سير صعودي را طي نمود.

 

بزرگراههاي مختلفي كه توسط اين پادشاه در پارسوماش احداث گرديد باعث حفظ اهميت اين سرزمين در زمان پادشاهان هخامنشي گرديد و جوامع ساكن در اين منطقه ، بار ديگر شيريني دوران ترقي و پيشرفت را تجربه نمودند.در اين دوران اين سرزمين كه بر اساس تقسيمات جديد كشوري داريوش ، يكي از بيست و يك ساتراپ نشين (استان) ايران محسوب مي گرديد شاهد قدرت و تحرك والاي مردمان خود شد داريوش راههاي بسياري در دامنه ي زاگرس احداث و محيطي آرام و امن ايجاد كرد اين امر باشركت و رشادت هاي عشاير سلحشور اين منطقه در سواره نظام خشايار شاه به هنگام وقوع جنگهاي بزرگ وي بخوبي رخ نمود .

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 18:35 توسط امید لمونر| |
 

هیچ کس انقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:13 توسط امید لمونر| |
 

 

قشنگ ترین کلمه ای که الان به ذهنت میرسه چیه ؟

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:17 توسط امید لمونر| |

 

شبیه برگ پاییزی

پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمیارد

و برف ناامیدی بر سرم یک ریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

 

خداحافظ تو ای همپای شب های غزلخوانی خداحافظ

به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ

بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ

بدون من یقین دارم که می مانی ...

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:27 توسط امید لمونر| |
 

ای رهگذر هر که هستی و از هر کجا که بیایی

می دانم سرانجام روزی بر این مکان گذر خواهی کرد .

این منم ، کورش ، شاه بزرگ

شاه چهار گوشه ی جهان

شاه سرزمین ها

بر خاک اندکی که مرا در بر گرفته رشک مبر

مرا بگذار و بگذر

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 20:52 توسط امید لمونر| |

 بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم


اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم


بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم


اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم

 

مجنونم ومستم به پای تو نشستم


آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

 


بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم


اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم


بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم


اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم

 

مجنونم ومستم به پای تو نشستم


آخر ز بدیهات بیچاره شکستم

 

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم


اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم


برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم


اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم

مجنونم و دستم به دامان تو بستم


هشیار شدم آخر از دام تو جستم

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:24 توسط امید لمونر| |

آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست


ديگر دلم هواي سرودن نمي کند

تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست


سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست


اي داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد

اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست


آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود

خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست


« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آيا » ز ياد رفت و « چرا » در گلو شکست


فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست


تا آمدم که با تو خداحافظي کنم

بغضم امان نداد و خدا . . . در گلو شکست

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:15 توسط امید لمونر| |

 

باغبانی پيرم كه به غير از گل ها از همه دلگيرم

كوله ام غرق غم است

آدم خوب كم است

عده اي بي خبرند

عده اي كور و كرند

و گروهي پيرند

دلم از اين همه بد مي گيرد

و چه خوب ...

آدمي مي ميرد

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 22:18 توسط امید لمونر| |

 

به چه مي خندي تو؟ به مفهوم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز؟

به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟

به چه مي خندي تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه مي خندي تو؟

به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟

خنده دار است، بخند

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:10 توسط امید لمونر| |
 

پسرکي دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!!

خط اولي به دومي گفت :

ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!!

دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!!

در همان زمان معلم بلند فرياد زد :

" دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند "

و بچه ها هم تکرار کردند:

دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند

مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:37 توسط امید لمونر| |
 

من نه عاشق بودم


و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من  ...!


من خودم بودم و يک حس غريب


که به صد عشق و هوس مي ارزيد  ...!


من نه عاشق بودم نه دلداده به گيسوي بلند


و نه آلوده به افکار پليد  ....!


من به دنبال نگاهي بودم


که مرا از پس ديوانگيم مي فهميد ... !

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 3:33 توسط امید لمونر| |
 

 

شبي مست رفتم اندر ويرانه اي

ناگهان چشمم بيافتاد اندر خانه اي نرم نرمک پيش رفتم

در کنار پنجره تا که ديدم صحنه ي ديوانه اي

پيرمردي کور و فلج درگوشه اي

مادري مات و پريشان همچنان پروانه اي

پسرک از سوز سرما ميزند دندان به هم

دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي

پس از آن سوگند خوردم مست نروم بر در خانه اي

تا که بينم دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي

 

                        

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 19:35 توسط امید لمونر| |
 

  در اين دنيا نكردم من گناهي

 

    فقط كردم به چشمانت نگاهي

 

 اگر اينك نگاهي شد گناهي

 

     مجازاتم بكن هر طوري كه خواهي

 

 در اين دنيا من او را مي پرستم

 

 هم او را هم خدا را مي پرستم

 

 تمام مردمان يكتا پرستند

 

وليكن من دو تا را مي پرستم

 

 

                

 

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:4 توسط امید لمونر| |

 

                                       

منم كورش ، شاه جهان ، شاه دادگر ، پسر كمبوجيه .

 

آنگاه كه بدون جنگ و پيكار به بابل در آمدم

 

همه مردم مرا با شادماني پذيرفتند

 

نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين سرزمين وارد آيد

 

من برده داري را برانداختم فرمان دادم كه

 

همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند

 

شهرهاي ويران را آباد كردم و

 

مردمان آواره را به خانه هاي خود بازگرداندم

 

من جامعه اي آرام ، مهيا ساختم و صلح و

 

آرامش را براي همگان به ارمغان آوردم.

 

 

    

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:43 توسط امید لمونر| |

 

آمد اینجا حال زارم را تماشا کرد و رفت

 

 

در دلم جای خودش را خوب پیدا کرد و رفت

 

 

من پر از او بودم و او سخت غافل از دلم

 

 

تا بسوزاند مرا صد شعله بر پا کرد و رفت

 

 

اشک هم در چشمان من یخ بسته بود

 

 

وقت رفتن چشمانم را چو دریا کرد و رفت

 

 

جان من اما فدای بی وفائی های او

 

 

او که در عشق مرا یک رسوا کرد و رفت

 

                 تنهائی . . . !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:51 توسط امید لمونر| |
 

تا كه بوديم نبوديم كسي                 كشت ما را غم بي همنفسي

 

 

تا كه رفتيم همه يار شدند              خفته ايم و همه بيدار شدند

 

 

  قدر آئينه را بدانيم چو هست

 

 

                                         نه در آن وقت كه اقبال شكست

 

 

                                                     

     

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:38 توسط امید لمونر| |

 

زندگي عشق است

 

 

 

     عشق افسانه نيست

 

 

            آن كه عشق را آفريد ديوانه نيست

 

 

                    عشق آن نيست كه كنارش باشي

 

                          عشق آن است كه هميشه به يادش باشی

 

                 

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:10 توسط امید لمونر| |

    خدايا

 

 

 

         به هر كه دوست ميداري بياموز كه

 

 

              عشق از زندگي كردن بهتر است

 

 

                      و به هر كه دوست تر ميداري بچشان كه

 

                                    دوست داشتن از عشق برتر

 

 

                        

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 4:19 توسط امید لمونر| |
 

زندگي چون قفسي است

 

            قفسي تنگ پر از تنهائي

 

 

                          و چه خوب است

 

 

                                    لحظه اي غفلت آن زندان بان

 

 

                                                      بعد از آن هم پرواز

 

 

 

           

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 6:20 توسط امید لمونر| |
 

با من از عشق بگو

                                             تا مرز جنون همسفرم كردي

 

با هرم نگات خاكسترم كردي

                                              با من از عشق بگو

 

اي آشفته مو آشفته ام كردي

                                              بي رنگيمو ديدي باورم كردي

 

آرزوي من داشتن تو بود آرزوم

                                              مست عشقتم نشكني به غم اين سبو

 

راز سبز جنگل توي چشماي توست

                                             رنگ سرخ مهتاب رو لب هاي توست

 

خونه چشمام پرتوي نگام مال تو

                                             پاكي و صفام شوق خنده هام مال تو

 

لحظه اي تو چشماي تو گم شدن مال من

                                              حس خوندنم گرمي صدام مال تو. . .

 

         با من از عشق بگو

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 6:15 توسط امید لمونر| |
 

به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..."
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 16:32 توسط امید لمونر| |

 

آبی تر از آنم که  بی رنگ بمیرم

از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم

من آمده بودم که تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به  فرسنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم

شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیرم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:25 توسط امید لمونر| |

 

بر روی دانلود راست کلیک کرده و گزینه save target as  را انتخاب کنید

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:49 توسط امید لمونر| |

 

یادمه زمانی که بچه بودم مادرم به من گفت که به نظرت کدوم یک از اجزای بدنت از همه مهمتره. من هم گفتم گوش آدم.چون آدم با گوش میتونه همه چیز رو بشنوه. اما مادرم گفت که خیلی آدم ها هستند که ناشنواند اما زندگی خوبی دارند.

 

 

سالی گذشت و مادرم دوباره این سوال رو از من پرسید . من هم که خیلی برای جواب این سوال فکر کرده بودم گفتم چشم آدم. اما اون گفت که خیلی انسان ها نابیناند اما زندگی خوبی دارند.

 

دوران نوجوانی رسید تا پدربزرگم فوت کرد .شدت رنج به آخرین درجه ممکن رسید. مادرم اومد و از من پرسید که کدوم یک از اجزای بدن از همه مهمتره . من که اصلا انتظار نداشتم مادرم این سوال رو توی این وضعیت از من بپرسه جواب سوال رو ندادم تا خود او جواب رو بگه.

 

اون در جواب به من گفت: شونه های آدم از همه مهمترند. این شونه های انسان ها هستند که وقتی قلب کسی پر از غصه است پذیرای اونها میشه و درد بزرگ غصه رو از قلب آدم غصه دار از بین میبره.

 

پس سعی کن تکبر رو از خودت دور کنی تا شونه های تو تکیه گاهی برای انسان های دردمند باشه.

 

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

خالی    از   خود   خواهی   من   برتر  از   آلایش    تو

من  تو  را  والاتر  از  غم   برتر از من   دوست   دارم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:35 توسط امید لمونر| |
 

لطفا بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 3:39 توسط امید لمونر| |
 

 برای مشاهده بر روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:49 توسط امید لمونر| |
 

رایت سی دی-وب نما-ابزار یاهو-بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:23 توسط امید لمونر| |

 

* اونی که شب و روز پیش منه  تویی . اونی که لپامو سرخ می کنه تویی.اونی که صداش تا صبح تو گوشمه تویی...می کشمت پشه!

 

* به یارو می گن با (ریسمان) جمله بساز میگه انگلیسی باشه اشکال نداره؟ میگن نه میگه   

no  risman to paging

 

*روی تو یه حساب دیگه می کردم. ناراحت نشو ولی تازه می فهمم مردم راست میگن. تو آدم 2 رویی هستی یه روت ماه یه روت گل یکی از یکی بهتر.

 

* خدا 2 تا چشم به آدم داد 2 تا گوش 2 تا دست و 2 تا پا ولی یه دونه قلب ... می دونی چرا ؟ واسه اینکه بگرده اون یکیشو پیدا کنه

 

* به خدا حیفه تو توی این مملکت موندی کسی قدرت رو نمی دونه. اگه بری هند ... اونجا تو رو می پرستن!

 

* تو یه آدم واقعا با کلاس خوش تیپ  فهمیده مهربون جذاب باحال  با پرستیژ و خوشگل مثل من دیده بودی؟!

 

*عسل جیگر نمک شیکر هلو طلا نقره مس روی آهن پاره شیر آلات سماور سوخته لوازم منزل خریداریم.!

 

* یه روز یه فرشته بهم گفت یه کیسه پول می خوای یا یه دوست خوب ؟ گفتم یه کیسه پول ... چون تورو داشتم

 

*جورج بوش رو می برن جهنم داد می زنه کمک ... کمک... جهنم آتیش گرفته!

 

*یارو میره امامزاده می بینه یه دختره داره میگه خدایا یه شوهر خوب به من بده یارو خودش رو می کشه طرف دختره و میگه خدایا هل نده.!

 

* اگه یه روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه

 

* قلکم رو می شکنم با نصف پول هایم نازت رو می خرم و با نصف دیگرش یک جعبه مداد رنگی که نازت رو بکشم

 

* کی گفته اقیانوس عشق ساحل نداره ؟تنبل خان پارو بزن

 

* کسی رو برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا برای وارد شدن به قلبش مجبور نشی خودت رو کوچیک کنی

 

* وقتی اومدم چنان حالتو می گیرم که نفست بند بیاد و از ترس پاهات بلرزه همچین آبروتو می برم که سرتو بالا نیاری بچه سوسول من قبض موبایلتم!

 

* پسر:دوستت دارم... دختر: خفه شو ... پسر: عاشقتم... دختر : خفه شو... پسر: می میرم برات... دختر: خفه شو... پسر: زنم میشی؟... دختر:جدی میگی؟ پسر: خفه شو

 

* عزیزم تو قلب منی تو در وجود منی تو در رگ های من جاری هستی تو در خون منی... رفتم دکتر گفت انگل داری

 

* جیرجیرک به خرس گفت: دوستت دارم خرس گفت : الان وقت خواب زمستونی منه بعدا در این مورد صحبت می کنیم و خرس رفت و خوابید در حالی که نمی دئنست که عمر جیرجیرک فقط 3 روز است.

 

* سیگار با اینکه می دونه آخرش زیر پاهات له میشه ولی تا آخرش باها ت می سوزه سیگارتم

 

* سلام جیگرم/ نفسم /عشقم / زندگی ام / نازم / خوشگلم/ ماهم / فدات شم / قربونت برم...خوب بهتره دیگه از جلوی آیینه برم کنار.

 

* می خوامت هر جا هستی تو رو خدا از ساعت 9 به بعد از خونه نری بیرون چون خیلی دوستت دارم  نمی خوام از دستت بدم  آخه ساعت 9 به بعد وقت جمع آوری زباله هاست!

 

*با من تکرار کن...1...2...3...4...5...6...7...8...9...10 آفرین منگل فردا الفبا کار می کنیم

 

* 1...2...3...4...5...6...7...8...9...10... این دفعه سر کار نیستی ادامه بده 11...12...13...14...15...16...17...18...19... تو خودت نمره ی بیستی!

 

 

D…DO…DOS…DOSE...DOSET…DOSETT…! DOSETTA=6TA!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 3:27 توسط امید لمونر| |